روایت های مشروط
یک هفته از ازادی نادر از زندان نگذشته بود که دوباره از خواهرش لاله خواست که اعتیادش را کنار بگذارد لاله هم که ناکامی نادر را در عمل کردن به قول قبلی اش دیده بود. شرط عجیبی را برای ترک کردن اعتیادش گذاشت . نادر هم بدون اینکه شرط لاله را بشنود ، قول داد که هر چه باشد انجامش می دهد.
ادامه مطلب
دومین مجموعه شعر سیدمعصوم رضویان ( ارومیه ) به زبان ترکی اذربایجانی با نام ( حسرت دامجیلاری گوزومدن اخدی ) منتشر شد. این کتاب ۶۰ صفحه ای توسط نشر یاز به چاپ رسیده است . شعر های این کتاب در دو قالب کلاسیک و ازاد می باشند .
معصوم پیش ازاین نیز دفترشعری را به نام ( و مرگ من خواب شعرهایم بود) به طورغیر رسمی منتشرکرد است .
محل توزیع کتاب : کتابفروشی انزل - خ امام
کتابفروشی بهار - خ امام
برمی گردم
شاید ژاکت پشمی ات داوطلب باشد
که کسی درونش گر بگیرد
شاید ادم برفی های سیاهت
هنوز چشم های گردویی شان را به را دوخته اند
که من دو وجب از گرمای پلک هایم را
روی سیگارهای کاغذی ، بپاشم
برمی گردم
حتی اگر سیم های برق را روی ابروی خانه ، نکشند
حتی اگر کبریت برای روشن کردن زیر کتری ، ناز کند
حتی اگر چای سردی روی میز صدایم نکند
برمی گردم
خ و ن... خ . .و.. ن
می اید
ازمن خون می اید
این را شاید بهتر بفهمند ، شاعر ها
که چقدر داستان پاک نویس نشده
توی حوله ی حمامم جا گذاشتم
تا دیگر کسی سراغ خاطره هایش را نگیرد ،
خودکاری که دا می زند :
جنایی...جنایی...
شاید بهتر بفهمند شاعر ها
که چقدر قفسه های توی حمام ، به زندگی من حسرت می خورند...
شاید بهتر بفهمند شاعر ها
که ابنبات های توی صندوقت ، بامن و حوله ی پر از داستان های جنایی ام
هیچ تفاهمی نداشته باشند
که دنیا با یک صندوق ابنبات ، بچرخد دور گوشواره هایت
شاید، دست برداری از من و راوی هایی سرگردان توی حوله ام

و تو باز روی دو چشمان من قدم زدی
بدون آنکه بپرسی
نشانی عشق کجاست ؟!
همیشه که یک در سفید رنگ انتهای کوچه ی سبز نیست
که تلاطم انقلاب چشمان من آنجا
طوفان به پا کند...
و تابلویی از ایثار و خیانت را
یکجا به تصویر بکشد...
اینجا خیمه ی سبز کربلای شهرمان نیست
که طرحی از قالی را
برای نقش دادن به آن آورده ای ،
اینجا خانه ی دل من و توست .
سادگی و وقار
و گاهی بوسیدن لبهایت کنار حوض ماهی ها
چه طعمی دارد ....
خانه سبز را رد کرده ای
دو کوچه پشت سرت
همانجا که دل به چشمان خدا می نگرد.
هزار حس دیگر
اگر می خواست حقیقت را با چشمهای خودش ببیند ، مجبور بود از دیوار بالا برود . کار اسانی نبود . همیشه دیوار جاهایی مثله پادگان .کمی بلند تر از دیوار سایر مکان ها است . اگر نامه ی پسر همسایه ی بغلیشان کمی زودتر به دستش رسیده بود . شاید اگر سرباز های سمج کمی کوتاه می امدند و مثله همیشه همه را جمع نمی کردند تا در حضور همه نامه را باز کنند و عکس توی نامه را به همه سرباز ها نشان بدهند ، مجبور نمیشد که این وقت شب بخواهد از پادگان فرار کند
ادامه مطلب
بحث/
وقتی نوبت بحث شد
که رسیدن ب پست آخر سخت است
عده ای کف دست خود تف انداختند
راحت رفتند
در سوراخ های نقطه ی شروع کز کردند.
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود.
چیزی دزدیدی؟
مادرش پرسید.
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت .
و برادرش کیفش را زیرورو می کرد
به دنبال آن چیز ...
که در دل پنهان کرده بود .
تنها مادربزرگش دید ...
گل سرخی که در دست فشرده کتاب هندسه اش
و خندیده بود.

زولا. امیل Zola, Emile رماننویس و مقالهنویس فرانسوی (1840-1902) زولا از پدری ایتالیایی و مادری فرانسوی در پاریس زاده شد و کودکی را در شهر اکس Aix در جنوب فرانسه که پدر به مناسبت شغلش در آنجا اقامت داشت، گذراند. در هفت سالگی پدر را از دست داد و تا دوازده سالگی در شبانهروزی و سپس دبیرستان شهر اکس به تحصیل پرداخت و در آنجا با سزان Cezanne آشنا شد. خانواده زولا پس از مرگ پدر دچار تنگدستی شد و در 1858 شهر اکس را ترک کرد و در پاریس اقامت گزید. امیل پس از به پایان رساندن تحصیلات دبیرستانی در مدرسه سنلوئی، خود را برای امتحان در رشته علوم آماده کرد و بر اثر چندبار شکست در امتحانات، دنباله تحصیل را رها کرد. ابتدا در اداره گمرک به کار پرداخت، پس از آن در فوریه 1862 در کانون انتشارات هاشت Hachette مسئولیت توزیع را برعهده گرفت. شغل جدید، زولا را با بزرگان ادب مانند لامارتین و میشله و سنتبوو آشنا ساخت. زولا ابتدا طرفدار رمانتیسم بود و به آثارهوگو و موسه و ...
ادامه مطلب
بالزاك وكمدي انساني
انوره دو بالزاك ،رمان نويس فرانسوي يكي از معروفترين چهره هاي ادبيات رئاليستي است . بالزاك طي نيم قرن زندگي ، بيست وپنج سال را اختصاصا به داستان نويسي پرداخت . وي طي اين بيست وپنج سال ،بيش از نود كتاب ونزديك به دو هزار شخصيت داستاني افريده است .
ادامه مطلب
مرا بنویس از اول
روی اخرین زمزمه های خیس
روی اخرین بغض های من یا تو ، فرقی نمی کند
در متن خیالی خاطره ها ،بنویس
روی تمامی دیوارهایی که بوی پنجره می دهند
روی کاغذ های پاره ای که قرار بود درونشان از من بنویسند
جا نگذار قلبت را ،
که چشمانم نمی چرخند ، شاید جا مانده اند
روی سیاهی چشم های کوچه
روی مداری که انروز روی صفر درجه کلید خورد
پیش نگاه خسته ی مسافری
جا نگذار چشمانت را
که شاید دستانم هنوز جامانده اند
در امتداد لحظه هایی که هنوز بوی لحظه های تو را می دهندچگونه برای داستانمان اسم ا نتخاب کنیم ..؟
هروقت کسی دست به اختراع جدیدی می زند یا چیز جدیدی متولد می کند ،ان اختراع یا چیز تازه متولد شده برای معرفی شدن به دنیای اطرافش نیازمند اسم است . کلمه یا حرفی که بین ان و چیز جدید متولد شده قرارداد بوجود بیاورد و یک سلسله دال و مدلولی جدیدی نیز متولد شود.
ادامه مطلب
همان روز صبح بود دقیقا همان روز بود . وقتی خواستم اداره بروم یک هو سر از آن جا درآوردم . مسیر یادم نمی آید . فقط زمانی که رسیدم این جا فهمیدم نرفته ام اداره . همین جا درست همین جا نشستم و پاهایم را دراز کردم روی همین قبر . دقیقا یادم هست که روی همین برآمدگی نشسته بودم .
و برآمدگی قبر تازه را نشان داد .
یعنی درست همین جا . نمی دانم چه کسی این جا را ...
ادامه مطلب
هنر زبان درون است؛همه ی احساس وعاطفه ها را به زیباترین شکل بیان میکند.به طور مختصر*هنر در حکم یک زبان است؛زبان بدیع وعواطف وهیجان ها ومنعکس کننده ی عمیق ترین ارواح پرطلاطم*
هنر از رازهایی خبر میدهد که با هیچ چیز دیگر به انها نمیتوان پی برد.
اخوان میگویدوبه آن معتقد است که ...
ادامه مطلب
ادامه مطلب

